تبليغاتX
خفاخانه




















خفاخانه

بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود...

سلام

مثل این که تا تقی به توقی می خوره!!! این بلاگفا فیلتر می شه!! حالا از این که بگذریم!! من یکی از این دروغگویی شون نمی تونم بگذرم! به دلیل پاره ای از تغییرات!!! (اصلا هم به روی مبارک نمی یارن که فیلترینگ!!) سایت در دسترس نمی باشد!! خ چرا پس بلاگ ها هم در دسترس نیست؟؟!!! چرا هنوز ستون نظرات بلاگ هاتون باز نمی شه!!؟؟؟

نمی دونم تا کی قراره ملت رو فریب بدن!!! یا ببخشییییید ها فکر کنن که پشت گوشامون مخملیه!!! من که دیگه تحمل ندارم! بنابراین در یک حرکت کاملا اعتراض آمیز بلاگفا را تحریم و برای همیشه ترک می نمایم!

الان هم که دو روز از روز قدس گذشته اما هنوز ستون نظرات بلاگای بلاگفا برای من باز نمی شه!!! و از همه دوستای گلم شرمنده ام که نتونستم عید رو تبریک بگم یا جواب محبت هاشون رو بدم!!!

نه قصد ندارم فعلا از این دنیای مجازی بروم!!... اما  زین پس کم تر خواهم بود! دلایلش را تا جایی که بتونم توضیح می دم اما دیگر نه در این بلاگفای بی صاحاب!!!

با توجه به این که فعلا موزیلا ندارم امکان انتقال اطلاعاتم رو از اینجا ندارم بنابراین در اولین فرصت کلا کاسه کوزه مان را جمع می کنیم!!

 

 

حال نوشت: خوب می شم!!... از داداشی آرمان هم برای همه کمک هاش در جهت این انتقال و خوب شدن حالم ممنونم هواااااااااااارتاااااااااااااا... برادرانه هاتو هیچ وقت فراموش نمی کنم داداشی جوووووون!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:5 توسط منیژه| |

 

امشب افطاری مهمون امام رضا بودم.... می دونم لایق نبودم!! من و ....

اما برای همه تون دعا کردم... خصوصا برای صحرای عزیز.... جاتون خالی واقعا معنویت خاصی داشت

این روزا خیلی ها ازم می خوان که براشون دعا کنم! اما کسی نمی دونه اینی که ازش التماس دعا دارن! خودش محتاج ترینه برای دعا شدن! کاش یکی توی دعاهاش یادم باشه!!!

 از نفیسه جووووووووووونم دوست نازنینم که بانی بود و جای خودش کنارم خیلی خالی بی نهایت ممنونم   ...تا خدااااااااا

حال نوشت:

من خنده ام را از فضا، از شب و از باران پس می خواهم. من خنده ام را از گرگ های گرسنه ی شب، از دوستانِ عابر پس می خواهم. من خنده ام  را پس می خواهم.

خیلی دلم گرفته خیلی... بلاگمو باز کردم آهنگشو گوش می کنم و گریه می کنم!!! احساس می کنم دنیا با همه فراخیش اون قدر بهم تنگ می یاد که داره تک تک سلول های تنمو به هم فشار می ده!!! مثه یه قفس چهاردیواری خیلی خیلی تنگ!!! نفسم بالا نمی یاد!!! فقط اشکام گوله می شن رو گونه هام!!

راستی اگه این آهنگ بلاگم که تحت فرمان شما نیست اذیتتون می کنه بگید برش دارم... اما خودم که بی حد و نهایت دوسش دارم! منو یاد این شعر معین می ندازه:

به تو می گم که نشو دیوونه، ای دل

به تو می گم که نگیر بهونه، ای دل

من دیگه بچه نمی شم

آه....

دیگه بازیچه نمی شم

به تو می گم عاشقی ثمر نداره

واسه تو جز غم و دردسر نداره

من دیگه بچه نمی شم

آه....

دیگه بازیچه نمی شم

دلم برای خنده های از ته دلم تنگه.... دلم برای گریه های از سر شوقم تنگه! دلم برای شادی های نابِ نابم تنگه!... آخ که چه همه درد.... اما سعی می کنم خوب باشم.... سعی می کنم... نمی زارم غم هام کسی رو آزار بده!... نمی زارم...

در من شمعی روشن کنید! مرا به آسمان بفرستید! مادر! دست بچه ات را به من بده! آیا تو خواب رنگین دیده ای؟ خسته هستم. می خواهم بخوابم. آقا! تو مرگ سبز می دانی چیست؟ هیچ قانونی از رنگ سبز و بوی بهار حمایت نمی کند. اینجا زلزله خواهد شد. اینجا یک شب، ماه خواهد سوخت. جوراب های ابریشمی خواهد سوخت. اینجا ستون های عشق را از بلور بدل ساخته اند. چه فرو ریزنده است ایمان، چه عابر است دوستی. سلام آقا! سلام خانم! من یک کودکم. من یک فانوس تاشو هستم. در من شمعی روشن کنید!  

 

هنگام
هنگامه سفر بود
اینک توهمی
کالوده می کند
سرچشمه ی زلال تفاهم را
 

ای ‌آفتاب پاک صداقت
در من غروب کن
.


ای لفظ ها چگونه چنین ساده و صریح
مفهوم دیگری را
با واژه های کاذب مغشوش
تفسیر می کنید ؟

...
دست آرزو
با این سموم سرد تنفر که می وزد
دیگر شکوفه های عشق و شهامت را
ازشاخسار شوق نمی چیند
....

اکنون
لبخند خنجری ست
آغشته
         - زهرناک
و اشک

          - اشک دانه تزویر زندگی ست
....


من شاهد فنای غرور رود
در ژرفنای تشنه مردار
و ناظر وقاحت کفتار بوده ام
کفتار پیر مانده ز تدبیری
و شاهد شهادت شیری
در بند و خسته زنجیری


دیدم
تهدید شور شعله های شهامت را
مرعوب می کند
و همچنان
- که سم گرازان تیزرو
رویای پاک بکرگی را
                      - به ذهن برف
 منکوب می کند


ای کاش آن حقیقت عریان محض را
هرگز ندیده بودم
دیدم که بی دریغ
با رشته فریب
این رقعه زندگیم کوک می خورد

داناییم به ناتوانی من افزود
دیدم که آن حقیقت عریان ز چشم من
مکتوم مانده بود
....


دیدم که رود
رود که یک روز پاک بود
اینک در استحاله سیال خویش
 تسلیم محض پهنه مرداب می نمود

کو 
یک خنده
             - یک تبسم زیبا 
 یک صوت صادقانه یک آوای بی ریا ؟
آری چه کرد باید
با دسته های خنجر پیدا از آستین
لبخندها فریب
و مهربان صدایی اگر هست در زمین
سوز نوای زمزمه جویبارهاست.

 
آیینه را به خلوت خود بردم
آیینه روشنایی خود را
در بازتاب صادق این روح خسته دید
اما
تو در درون اینه می بینی
نقش خطوط خسته پیشانی
پیری شکستگی و پریشانی
 


آیینه ها دروغ نمی گویند
و من
آن قدر صادقم که صداقت را
چون آبهای سرد گوارا
با شوق در پیاله
مسگون صبح نوشیدم

و بیم من همه این بود که مباد
تندیس دستپرور من
در هم شکسته گردد

و بیم من همه این بود که مباد
روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی
عریان شود حقیقت تلخی که هیچگاه
پنهان نمانده بود


و بیم داشتم
ویران کند تمامی ایمان به عشق را
که روزی آن مترسک جالیز
در من نشانده بود


و من
افسوس می خورم که چرا و چگونه چون
آن آفتاب روشن
آن نور جاری جوشان عشق من
در شط خون نشست
در لجه جنون
(با تخلیص... حمید مصدق)

 

بعد نوشت: خدایا بی حد و نهایت سپاسگزارتم قد خودت! برای همه چیزهایی که فراتر از لیاقت و درکم بهم می بخشی همیشه!.. باورم نمی شه افطار آخر رو مهمون سفره ی تو.... توی حرم عزیزت بودم! (نفیسِ من... ممنونتم) خدایا تو تنهام نزار هیچ وقت....

دوستان خوبم عید همه تون مبارک و تولد قمری خودم! (شکلکاش نمی یاد.... دیوونه شدم از دست این بلاگفا.... احتمالا مهاجرت می نماییم!)

وجود همه تون سرشار از شادی و آرامش و عشقی حقیقی و پایدار و ناب! عبادت هاتون هم قبول

التماس دعا....

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 21:7 توسط منیژه|

 

تا مظلومی نباشد.... ظالمی پرورده نخواهد شد

خدایا خدایا تمام بندگانت را یاری کن بفهمند.... تا اجازه ندهند مورد ظلم قرار گیرند! و پس از اعطای قدرتِ درکِ ظلم... قدرت و توانِ ظالمْ ستیزی را نیز  عطا کن!

 

منیژه نوشت: خیلی حالم بده....

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 2:34 توسط منیژه| |

 

یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد.

کوه خندید و سنگ شکست.

یک روز، کوه می شکند. خواهی دید.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:18 توسط منیژه| |

 

داداشی آرمان و سارا جون یک بازی انجام دادن.... ما هم با تاخیر خودمان را دعوت کردیم

یک سری کلمات مشخص شده است... اولین چیزی که به ذهنم رسید و نوشتم!!

ما هم از دوستان خوبمان دعوت می کنیم در این بازی شرکت کنند

 

۱. قهوه: خیلی دوست دارم.... به نظرم بعد از آب بهترین نوشیدنی قهوه و نسکافه است البته تلخ!

۲. غرور: یه جاهایی لازمه!! اما بعضی وقتا خطرساز!... به خاطر کسایی که خیلی دوسشون دارم ازش می گذرم (بسته به درجه دوست داشتن) اما خدانکنه که جریحه دارش کنن!!...

۳. مدرسه:  کلی خاطره خوب.... هر کاری دلم می خواست می کردم چون درسم خوب بود کسی کاری به کارم نداشت... منم کلی شیطنت و شلوغی.....  خلاصه مدرسه را روی یک انگشت می چرخاندیم و آچار فرانسه هم می شدیم!!!!

۴. دفتر مدیر: یه بار به شدت با مدیر دبیرستانمان دعوا کردیم!!!... اساسی....  و  تا حرفمان به کرسی ننشست و با ما مهربانانه برخورد نکرد کوتاه نیامدیم

۵. قورمه‌سبزی: یه بار در تمام عمرمان تصمیم گرفتیم غذای دانشگاه بخوریم از بد حادثه قورمه سبزی بود!! چشمتان روز بد نبیند!!... بعد از آن دیگر نمی توانیم بگوییم قورمه سبز را دوست می داریم... اما می خوریم   ولی هیچ وقت دیگر غذای دانشگاه نخوردیم!!!

۶. ریاضی: عاشق ریاضی بودم و هستم واسه همین هم رفتم ریاضی فیزیک! بهترین و شیرین ترین درس تمام دوران مدرسه!... بیش ترین استعداد رو هم توی ریاضی داشتم...  اما دیدیم توی این کشور ریاضی خواندن به کارمان نخواهد آمد... ادامه ندادیم!! ولی رشته برق رو هم الان خیلی زیاد دوست می دارم!

۷. آهنگ: آروم می شم... معین... هایده... مهستی.. ابی.... هنوز هم اینا برام محبوب ترن!

۸. ماه‌رمضون: خدا.... شب های قدر...علی (ع) نماد انسانیت...

۹. استخر: کتاب "جاودانگی" کوندرا!!!.شاید به خاطر نحوه شروع کتاب که از کنار استخر آغاز می شه!!!!

۱۰. آبگوشت: نه  معافمان دارید!!!

۱۱. روزنامه:شرکت!!!.. چون فقط وقتی شرکت می رفتم هر روز می خوندم... آخی گفتم شرکت دلم تنگ شد!!! خصوصا برای رییس مهربونش... خدا حفظش کنه!!!

۱۲. کودکی: شور... شوری تمام نشدنی... امیدی بی ترس!!!... اسم کودکی که اومد طعم شیرینش رو با همه وجودم حس کردم!!... اما بر خلاف خیلیا دلم نمی خواد برگردم!! با وجود همه شیرینی ای که برام داره!!!...

۱۳. قزوین: نظری ندارم اما در کل دوست ندارم که آدم ها رو بر اساس محل تولد یا سکونتشون بسنجم!!! و بهشون برچسب بزنم!!


۱۴. دروغ: چه قدر بازارش داغه!!

۱۵. لیسانس: سدی که پسش مانده ایم.... خداییش به حال کسایی که الان وارد دانشگاه می شن غبطه می خورم وقتی می بینم رتبه ها رو!!!... کاش ارشد قبول شم!!! ولی خب من به لطف خدا و نیشاطیم لیسانسیه کار دارم!!!

۱۶. فوتبال: یه زمانی بچه که بودم همه فوتبالای لیگ برتر رو دنبال می کردم.. حالا اصلا!!!!! یه چی دیگه هم یادم اومد!! دوست خوبم نغمه جوووووووووووون (با اطلاعات به شدت تکمیل در این زمینه )

۱۷. قانون: قانون هایی که بی قانونی را تشدید و ترغیب می کنن!!!!! اصلا به نظرم قانون گذاشته می شه که شکسته شه!! خصوصا ما ایرانی ها همیشه راه های مناسب سوءاستفاده های مختلف رو از قانون خوب بلدیم!!!... البته وقتی این قدر هم کلی باشن بهتر از اینم نمی شه!!!

۱۸. پرواز: عاشق پروازم!!!... یکی از آرزوهام اینه که اون قدر پول داشته باشم که برم کلاس های تخصصی پرواز  (هدیه تولد خواستین بدین یادتون باشه  راستی درسته که از ماه شمسی ۱۹ خرداد به دنیا اومدم اما قمری روز عید فطر تولدمه )

۱۹. اشک: صفای روح!! بهتره بگم جلای روح!!

۲۰. ازدواج: فعلا نظر خاصی ندارم... فکرامو بکنم  

۲۱. وبلاگ: هم تلخ هم شیرین!!... اما درس های بزرگی گرفتم!!!.. خفاخانه ام رو دوست می دارم!!

۲۲. شب: مهتاب و قدم زدن.. خصوصا روی کناره های جوبا!! قدمای کوتاه و آروم....راز ونیاز و عشق بازی با خدا...

۲۳. زندگی: با همه وجودم دوسش دارم!! ولی سعی می کنم یادم بمونه که میرا هستم پس باید از هر لحظه اش نهایت استفاده رو ببرم!!


۲۴. عشق: خداااااا.... اما روی زمین دیگه امیدی ندارم که وجود داشته باشه!!... فکر کنم مال همون قصه های قدیمیه!! من مرگ عشق های قدیمی را باور کرده ام!!! خب دیگه برام تبدیل به یه افسانه شده یه اسطوره!!!!

۲۵. هلو: نظری ندارم!

۲۶. تحصیل: الان مهم فقط اینه که مدرک داشته باشی!!!! پس لازمه!! اما در کل دوستش دارم!! البته در معنای کلی همیشه در حال تحصیلیم!!!!

۲۷. خارج: وطنم کجاست؟؟!!! داره برام بیگانه تر می شه هر روز!!!

۲۸. خواب: خدا به ما عنایت بفرماید!!... البته در حد لازم!!!!

۲۹. پیتزا: از وقتی کلبه اسپاگتی رو کشفیدم دیگه از پیتزا خبری نیست!!!... جای کوچیک و دنجیه!!... قیمتاش هم عالیه... سه نوع غذا سفارش می دی.... می شه قد یه پیتزا با سالاد و سیب زمینی... دیگه تمام کارکناش من رو می شناسن!!

۳۰.اینترنت: فکر کنم معتاد شدم!!!

۳۱. مجلس: رویای زیبایی ست کاش به حقیقت بپینودد!!

۳۲. سال 88: برای اولین بار توی عمرم.... روزهای بعد از ۲۲/۳/۸۸ نفرت رو با همه جودم حس کردم!!!!

۳۳. کتاب: اکسیژنمه!!

۳۴. کلم پلو: نظری ندارم!

۳۵. تقلب : متنفرم! کاملا حق پایمال کردن و حق خوریه .... خصوصا توی کنکورا!!!

۳۶. ایران : کوروش کبیر!!!

۳۷. جومونگ :  البته بی عرضگی ما هم هست فیلم تاریخی می سازن که باهاش شخصیت شهریار بنده خدا رو به.... می کشند!! (خدا رحمتش کنه)... یا یوسف که تخیلی می شه تا تاریخی!!!

۳۸. فمنیسم : مثه خیلی چیزای دیگه به شکلی نادرست وارد کشور شد و به شکلی نادرست تر مورد استفاده قرار گرفت!!!

۳۹. دریا: صدای امواج بهم آرامشی وصف ناپذیر و شوری عجیب می ده!!!  آخی داداشیمو می خوام.... بمیرم.... الان بندر تنهاست!! آخه خانومش اینجاست به دلیل بارداری!!!

۴۰. باران: وااااااااااااااااااای بوسه های خداااااااااااااااااااست... من می رم عشق بازی با خدا زیر بارون... رقصیدن و دویدن و خوندن زیر بارون رو خیلی دوست می دارم!!! بارون یعنی هنوز خدا به انسان امید داره!!!...

 ۴۱. مادر: نهایت عشق!!... اون قدر عزیزه و بزرگ که نمی تونم هیچی بگم!... من تمام زندگیمو مدیون مامان هایم هستم (فکر بد نکنین  ما هم دو مادر داریم و هم دو پدر!! ) یکی مامان جووووووووووووون خودم  یکی هم نیشاطی جوووووووووووونم

 بعد نوشت خوشمزه: این کلبه اسپاگتی حلال زاده است  برای افطار از طرف نیشاطیم دعوت شدیم آخ گشنم شد... زودی اذان لطفا 

توضیح نوشت ۴۱: با تشکر از سارا جون بابت تذکرشون

بعدتر نوشت جانانه: من اگه اثر این پست رو می دونستم زودتر اقدام به بازی می نمودم!!!

باورتون نمی شه داره بارون می یاد!!!! هوووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااا من رفتم.....

 

با تشکر از دوست جووووووونم نفیسه عزیزم که دعوتم رو پذیرفت و در این بازی شرکت کرد

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:1 توسط منیژه| |

 

پی نوشت: وقتی بی خوابی بزنه به سرت پی نوشت ها رو هم اول می نویسی.... احتمالا نوشته هام قر و قاطی می شه... که با توجه به توضیحم طبیعیه!!!

دل نوشت: دارم سعی می کنم خوب باشم!!! وقتی ادعا می کنم که تصویرها نباید باعث شه که نتونی از شادی های لاوجود مطلق... لذت ببری... باید پاش وایسم!!!... بزار هرجوری دوست دارن ازم تصویر بسازن!! حتی نادرست!!!... شما هم از این قاعده مستثنی نیستید دوست عزیز!! شما هم مختارید هر تصویری که دوست دارید از من داشته باشید!! مال خودتان... ما کاری به کارش نداریم!!!!

اما منیژه نوشت:

دلم لک زده واسه خواب شبونه! که از اول ماه رمضون تقریبا ازش بی نصیب بودم! نمی دونم شایدم واسه اینه که توی تعطیلات بین ترمم و بست نشستم توی خونه یا کتاب می خونم یا پای سیستمم!! و تنم خسته نمی شه که خواب در ربایدم!!

البته با این وضعیت درس خوندن هم که عمرا که مجاز شم... چه برسه به روزانه تهران!!... و اون وقت ریختنِ خونم برای نیشاطیم حلال می شه... بمیرم براش بس که من با این درس نخوندن  حرصش می دم!! خب بابا من کلا شب امتحانیم.... حتی اون ترمی که هم توی یه شرکت کار می کردم هم تدریس می کردم هم دانشگاه می رفتم با همین شب امتحانی خوندن... رتبه اول رو آوردم!!! (فکر کنم اشتباه شده بود... آخه یکی دوتا کلاس ها رو اصلا نمی رفتم استاد منو نمی شناخت!!!... )کاش کنکور هم اینجوری بود!!!!!؟؟؟

فکر نکنید خب توی روز خیلی می خوابم که شبا خوابم نمی بره! نه بخدا.... مشکل اینه که اگه قرار باشه ۲.۵- ۳ بخوابم نخوابیده باید بیدار شم! آخه مامان نازنینِ ما به شدت تاکید دارد که حتما سحری بخورم!! البته طفلک حق داره فکر کنم اگه بدون سحری روزه می گرفتم آخر ماه رمضون تموم می شدم!!! خلاصه بعد از خوندن نماز صبح که قصد خواب می نماییم باز باید خودمان را خفه کنیم تا ساعت ۶.۵ - ۶ خواب ما را قابل بداند و بگیردمان!! البته خب ازاین فرصت استفاده نمودیم کلئوپاترای ۹۲۴ صفحه ای و چند کتاب دیگر خواندیم و چند فیلم دیدیم!! چند شبی هم هست که وب گردی می نماییم!! البته نمی دونم چرا وقتی می رم وب این داداشی آرمان گیر می کنم و وقتم تموم می شه  (بهتره بنویسم تک و توک گردی

من که حکمت وجود این ماه رمضان را نفهمیدم!!! البته شب های قدررو ازش جدا کنین... منظورم همین روزه گرفتنه اونم یه ماه!!... ما که تغییری ندیدیم!! یه زمانی می گفتن جرم و جنایت تو این ماه کم می شه... گناه کم می شه!!! ... با وجود این که تازگیا کم از خونه می رم بیرون.... اما اون شب که تازه ساعت ۹ نشده بود (شب منظورمه) از پیش نفیسه می یومدم خونه!! موتوری به شدت سمجی مزاحممان شد و البته ما هم از خجالتشان در آمدیم (اه من از موتور و موتور سوار بدم می یاد!!!!... قوانین راهنمایی و دبیرستان هممون رانندگی که همه جوره به نفعشونه!!! ما نمی دانیم این قوانین را از کجا می آورند!! موتوری عابر پیاده حساب می شه!!!  ببخشیییید ها هر غلطی هم دلشون می خواد می کنن!!!..) بعد از این که این موتور سوار (دو نفر بودن البته) را فراری دادیم.... نوبت عابران نامحترم شد!!! من نمی فهمم عقده متلک توی وجود این آدما چیه؟؟ هان!!

چی می گفتم؟؟!!! آهان قبلش من تا ۱۰ هم بیرون بودم و پیاده روی می کردم (منظورم بازم شبه) این قدر مشکل نداشتم!!!

خلاصه هم آمار جرم و جنایت زیادتر شده هم گناه!!!! (یک نمونه را ذکر نمودیم... خواستید باز هم هست!)

 

وقتی روزه اجباری می شه.... مثه خیلی چیزای دیگه که اینجا مجبور به رعایت کردنشی.... نه این که با اختیار بخوای رعایت کنی.... نه این که بخوای انتخاب کنی که حقیقتا کدوم وری باشی... همینه دیگه... هم دروغ زیاد می شه هم ریا!! هم ...

واقعا من هیچ ذهنیتی از آزادی توی این مملکت ندارم!!! اگه شما دیدینش.... سلام من رو هم بهش برسونید!!! اینجا که آزادی معنایی ندارد!!!!!

 

بعد نوشت: گیر دادین به این جمله من که نوشتم روزه اجباری یه... بابا منظورم همون علنی نخوردنه دیگه... ولی خب شما به نتیجه گیریم توجه کنین!!! و نمونه های فراوونی که براش هست!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 3:39 توسط منیژه| |

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟؟؟!!!
در من این شعله ی عصیانِ نیاز؟؟!!!!!!!!

 

در این بن بست...

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی ست نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود

روزگار غریبی ست نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری به آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست نازنین

ابلیس پیروز است

سور عزای ما را بر سفر نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

دلم گرفته....

خواستم بنویسم دلم می خواد از همه دور شم... اما دیدم ... مگه الان دور نیستم؟؟!!!!

 یه غم بزرگ توی قلبمه... انتظار ندارم کسی درک کنه.... نه.... اون چیزی که عذاب آوره اینه که برداشت دیگرون...

مهم نیست... خدایا تو که از من و قلبم خبر داری... بزار دیگرون... حتی... حتی....

بزار اون جوری فکر کنن که  دلشون می خواد... اما تو خوب می دونی چرا؟؟!!! تو خوب می دونی که.... کاش...

هیچی... هیچی...

 

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند

و چه رویاهایی!
که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید


دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
 
که پرِ پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
   - آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید

....

من به بی سامانی
باد را می مانم

من به سرگردانی
ابر را می مانم



من به آراستگی خندیدم
منِ ژولیده به آراستگی خندیدم

- سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :
               ” چه تهیدستی ...“
ابر باور می کرد

...

منیژه نوشت: واسه این پست هیچ نظری ندید.... شما هم مختارید هرجور دوست دارید برداشت کنید و فکر کنید.... نمی خوام واسه هیچ کی هیچی توضیح بدم!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:17 توسط منیژه|

يَا مَنْ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ يَا مَنْ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ يَا مَنْ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ يَا مَنْ يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ يَا مَنْ يُعَذِّبُ مَنْ يَشَاءُ يَا مَنْ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشَاءُ يَا مَنْ يُعِزُّ مَنْ يَشَاءُ يَا مَنْ يُذِلُّ مَنْ يَشَاءُ يَا مَنْ يُصَوِّرُ فِي الْأَرْحَامِ مَا يَشَاءُ يَا مَنْ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ

همین یک بندش کافیه واسه این که تمام روزهای زندگیت بهش التماس کنی... پیشش ضجه بزنی... اشک بریزی.... و همه آرزوهاتو توشون خلاصه کنی

التماسش کنی که نکنه که از اونایی باشم که می خوای که گمراه شم!!... نکنه از اونایی باشم که بخوای عذاب ببینم... نکنه از اونایی باشم که بخوای خوار و ذلیلم کنی... و کاش کسی باشم که بخوای هدایت شم... که بخوای عزیز شم... که بخوای رحمتتو بهم بدی.... بخوای عفوم کنی.....

امسال فهمیدم که چرا شب های قدره نه شب قدر..... برای من که لازم بود...و من امسال فهمیدمش... کلی از قبل نقشه کشیده بودم برای این شب ها که می رم کلی گلایه می کنم بهش... کلی غر می زنم.. کلی شکوه... کلی.... و کلی هم چیزی می خوام ازش.. .کلی آرزو می کنم!!!!

پارسال که نیشاطیم اینجا بود (خدا حفظش کنه برام... واقعا فراتر از دوستی در حقم لطف کرده... براش بهترین ها رو آرزو می کنم همیشه) به لطف اون و علیرضا خان (آقای همسر گرامیش) هر سه شب رو توی حرم امام رضا (ع) احیا گرفتیم...

اما امسال با توجه به این که نیشاطم نتونست بیاد و با توجه تر به این که توی این مملکت یه زن وقتی به حساب می یاد که یه مرد در کنارش باشه من هم چون تنها بودم نتونستم برم حرم...

شب اول (نوزدهم ماه مبارک)

رفتم توی اتاقم... شروع کردم دعای جوشن کبیر بخونم... اما مگه می تونستم؟؟؟!!!!! با چه رویی؟؟؟!!!!؟؟؟؟ چی می گفتم؟؟؟ چی می خواستم؟؟؟ من که هیچی نداشتم هیچی جز شرمساری... چی می تونستم بگم؟؟؟!!!! تازه وقتی با این همه که می دونی چه کردی چه قدر کم کاری کردی... باز هم آغوش پر مهرش رو به روت گشوده... و وقتی می بینه که گریه هات امونت نمی ده که حتی بگی غلط کردم!!!... با مهری بی حد که فقط ذات خودشه و بس... می کشدت توی آغوشش!!!... تو بودی چه حالی می شدی؟؟!! حتی زبون روحمم بند اومده بود... اما می دونم خوب می دونم مثه همیشه بهتر از همیشه می فهمه حرفایی رو که هیچ وقت نمی تونم بگم!!!! حتی برای خودش.... اما می فهمه... وااااای که شرمساریت افزون و افزون تر می شه با این همه بزرگواری....

شب دوم (بیست و یکم)

وااای که من چه عشق بازی هایی با این دعای کمیل نکردم بامعشوق حقیقیم... با خدا جونم.... خودش می دونه فقط و فقط..... با کمیل شروع کردم.... داداشی آرمان یه پست گذاشته بود براش نوشتم دعای کمیل برای من نهایت نیایشه.... و واقعا نهایته... مثل نیایشگرش مولا علی (ع) که برای من نهایت انسانیته... نهایت الگو... نهایت اسطوره... البته یه مهمون کوچولو هم داشتم یه مهمون کوچولوی ۱۰ساله که مثه خاله اش شده بود هم نوحه خون هم مستمع هم.... کودکی که اون شب برام آموزگار شد!.. بالاخره تازه زبونم باز شده بود و می تونستم حاجت بخوام... برای اولین بار برای حاجت خواستن نه از خودم شروع کردم نه از اونایی که خیلی بهم نزدیکن.... بعد یادم اومد که من هم هستم... اما واقعا همه آرزوهام برام بی معنی شده بود جز این که بگذر... و ازم ناامید نشو... هرگز... نخواه که گمراه شم.... ذلیل شم... نخواه که عفوم نکنی... و مورد رحمتت قرارم ندی... نکنه ازم روبرگردونی... نکنه یه لحظه... حتی کم تر زا یه لحظه دلت نخواد که بهم نیگا کنی.... نه نکنه... نه نخواه... نه برای من نه برای هیچ کدوم از بنده هات...

شب سوم (بیست و سوم)

اگه خدا بخواد چون عزیز دلم... نیشاطیم اومده می ریم حرم..... خداکنه لیاقت حضور فیزیکی هم توی حرمش داشته باشم... توی لحظه ای که اوج بگیرم... توی لحظه ای که بفهمم که توی آغوششم و داره نوازشم می کنه توی لحظه ای که من هم بهش نزدیک می شم.... (چون اون هیمشه به همهممون نزدیکه.... ماییم که دور می شیم...) به یادم خواهید بود.... شما هم منو فراموش نکنید.....

پ.ن: از این که طولانی شد ببخشیییید...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:40 توسط منیژه| |

 

سلام

اول از دوستای خوبم که توی پست قبل با نظراتشون همراهیم کردن خصوصا داداش آرمان سپاسگزاری می کنم

اما نظر خودم:

خب همون طوری که توی کامنت ها گفتم ما برای دیگرون از خودمون تصویر می سازیم... یعنی یه بخش هایی از وجودمون رو پنهون می کنیم یه بخش هایی رو برعکس نشون می دیم... یا پر رنگ تر یا کم رنگ تر... از طرفی دیگرون هم برای خودشون از ما تصویر می سازن و ما نهایت تلاشمون رو می کنیم که تصویرهایی که ازمون می سازن منطبق بر اونی باشه که ما می خوایم این که دیگرون از ما تصویری بسازن که خوشایندمون نباشه بی حد وحشت زده مون می کنه و نهایت تلاشمون رو می کنیم که تغییرش بدیم... و همون طور که گفتم و داداش آرمان هم گفت به نظرم این در واقع تا حد زیادی خارج از توان ماست (کلمه بهتری به خاطر نمی یارم چون به نظرم توان آدمی خیلی نامحدود تره...) بهتره بگم که ما هیچ وقت به همچین چیزی فکر هم نمی کنیم به این تصویر سازی ها... به انطباقش با وجودمون... با حقیقت وجودمون... ما دوست داریم که تصویر بسازیم و نهایت تلاشمون رو می کنیم که این تصاویر خوشایند خودمون و دیگرون باشه.... و مطمئنم بدون این که خیلی متوجه باشیم...

دیشب با نفیسه عزیزم رفتیم یه پارک... من کلا با دیدن تاب و سرسره قدرت به زور پنهان نگه داشتن کودک درونم رو ندارم... در واقع در این مواقع نمی خوام که پنهان نگهش دارم.... و درد پا و مهره دهم ستون فقراتم امروز کاملا نمایانگر این مطلبه

برای داداش آرمان نوشتم که می ترسیم از این که خودمون باشیم... مثلا این جور مواقع به من می گن منیژه زشته بزرگ شدی؟؟!!!! ترس از برداشت دیگرون.. از این که فکر کنن....

توی این روزا که داشتم به تصویرسازی فکر می کردم هنوز یه سوال برام باقی مونده بود... حتی خود من هم که دارم این همه ادعا می کنم... برام تصویرهایی که دیگرون ازم دارن مهمن.... حالا اون عده برای من خاصن... اما بالاخره برای من هم که می گم انرژی می زاریم برای تصویر سازی و خودمون رو از خیلی چیزهای ناب به همین دلیل محروم می کنیم... برداشت افراد خاصی از وجودم مهمه!!!!!... اون سوال این بود که آیا واقعا می شه به جایی رسید که این تصویرها برات مهم نباشه؟؟!!!!

که یادم اومد توی رمان "جاودانگی" میلان کوندرا یه چیزهایی در این زمینه خونده بودم.... این شد که رفتم دوباره سراغ کتاب و بخش هاییش رو که به نظرم به این مسئله مربوط بود تایپ کردم و در کنار اظهار نظرهای خودم در ادامه مطلب آوردم....می دونم یه کم طولانی یه اما به نظرم هر جمله اش کلی درس داره و خوندنش خالی از لطف نیست. پس حتما بخونین (البته واسه این که حتما بخونین بهتره بنویسم ادامه مطلب خصوصیه )

در واقع کوندار معتقده که میل به جاودانگی دلیل تلاش برای تصویرهاست و این که ما این رو تا بعد از مرگ تا مدت ها بعد از مرگ متوجه نمی شیم.

 و کاش این رو با همه وجودمون درک کنیم و بفهمیم که هیچ چیزی حتی تصویرها ارزش این رو ندارن که به خاطرش نتونیم از شادی های لاوجودِ مطلق،  لذت ببریم!!!!

پ.ن: دیشب باز سری زدیم به کتاب فروشی همیشگیم.... رمان جهالت کوندرا (آخرین اثرش) رو خریدم توی پیشگفتار چیزی خوندم که دیگه دلم نمی خواد کتاب رو بخونم. قیافه ام هم دیدنی بود وقتی خوندمش (ترکیبی از انواع و اقسام حالات)  جمله این بود: " متاسفانه به عذرهای اخلاقی فراوانِ به جا و نابه جا، کوندرایی که فارسی زبانان از طریق ترجمه ها می شناسند، چیزی کاملا متفاوت از کوندرای اصلی است." !!!!! کتاب زبان اصلیش رو هم نداشتن!!!!!!؟؟؟؟ 

 امشب اولین شب از شب های قدره..... نمی دونم چی بگم..... فقط یه جمله:....

 التماس دعا....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:9 توسط منیژه| |

 

آیا من با همه تصویرهایی که از من دارند یکی هستم؟؟؟!!!!!!

من کدومم؟؟ کدوم یکی از تصویرها؟؟!!! تصویر کدومتون از من درسته (به من شبیه تره)؟؟!!!! با هم زندگی می کنیم یا با تصویر هم؟؟!!! من رو دوست دارین یا تصویرم رو... تصویری که ازم ساختید؟؟!!!

من از خودم برای خودمم هم تصویر می سازم؟؟!!! یا من برای خودم منِ واقعی ام... نه تصویری از من؟؟!!!!

اصلا من... تصویری هستم که از من دارن یا تصویر از منه؟؟!!!! (شاید یه جورایی یعنی من تصویر رو می سازم ا تصویر م رو؟؟؟!!!)

دوست دارم خودتون رو بزارین جای من ... جواب این سوال ها رو چی می دین؟؟!!

 

پ.ن: خودم دارم به این سوال ها فکر می کنم.... تو پست بعدی به طور جامع نظر و جواب خودم رو می گم.... شاید به نظرتون سوال های مسخره یا پیش پا افتاده ای باشه اما واقعیت داره که ما بیش از این که خودمون باشیم گاهی سعی می کنیم خودمون رو با تصویرهایی که از ما دارن تطبیق بدیم....

پ.ن: اگه سوال دیگه ای هم در این زمینه به ذهنتون می یاد بزارین.... منم دارم هنوز اما دیگه روم نمی شه بگم

پ.ن: این ادامه مطلب هم دردسری شده بود برای ما حذفش نمودیم  مسئله این بود که ما با خودمان صادق بودیم که دلمان برای تصویر تنگ شده بود نه شخص... همین هم باعث شد این سوال ها جدی در ذهنمان شکل گیرد.... ولی خب مثل این که دیگران....

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:47 توسط منیژه| |


Design By : Night Skin